اين كه تاريخ در مورد افراد مهم و سياست مداران همه چيز را يك روزي مي نويسد همواره برايم جالب بوده است. اين كه زندگي خصوصي آن ها هم هميشه مثل ديگران بوده و معمولاً به ديگران اجازه اطلاع از امور خصوصي را نمي دهند هم نكته ي قابل توجه ديگري است. اين قصه در مورد آمپول زدن رضا شاه يكي از آن هاست:
مزاج شاه در كمال سلامتي و اعتدال بود و فقط گاهي از دندان درد اظهار ناراحتي مي نمود. مليچارسكي، دندان ساز معروف تهران، يك دستگاه مخصوص براي معالجه ي دندان هاي شاه در اتاقي در دربار نصب كرده بود. هر وقت شاه از حيث دندان اظهار ناراحتي مي كرد، فوراً مليچارسكي را احضار مي كردند و دندان هاي شاه را معاينه و معالجه مي نمود. گاهي نيز معده ي شاه مختصر دردي مي گرفت، كه طبيب مخصوص به معالجه مي پرداخت. گويا شاه در تمام عمرش به عنوان معالجه آمپول نزده است. شنيدم در يكي از مسافرت ها مختصر كسالت و تبي عارض شاه شده بود و دكتر اميراعلم كه آن زمان طبيب مخصوص شاه بود اجازه ي زدن آمپولي را براي رفع كسالت خواسته بود. ولي شاه راضي نشده بود. بعد از آن كه دكتر اصرار كرده و به عرض رسانده بود كه آمپول زدن كوچك ترين درد و زحمتي ندارد، بالاخره شاه قبول كرده بود كه آمپول زده شود. بعد از حاضر نمودن سرنگ، شاه آستينش را بالا زده و بازوي خود را در حالتي كه صورت خود را برگردانده بود، در اختيار دكتر گذاشته بود. دكتر هم آمپول را زده بود، ولي شاه هيچ متوجه نشده بود كه آمپول زده شده، زيرا بعد از تمام شدن كار، به دكتر گفته بود: "چرا معطل هستي؟ زود باش هر كاري مي خواهي بكن." وقتي دكتر به عرض رسانده بود كه آمپول زده شده، شاه چون هيچ ملتفت نشده بود، خيلي تعجب كرده بود و از آن به بعد در موقع احتياج، از آمپول زدن ناراضي نبود.